شب همچنان سیاه است

روایتی از راه تمدن اسلامی

مژده آخرالزمان و انقلاب های اسلامی سرزمین های عربی

یکم : میگویند در کوچه پس کوچه های شهر سامرا در پادگانی نظامی که امام یازدهم در آن تحت مراقبت و نظارت بودند ، شیعیان به یکدیگر مژده تولد منجی آخر الزمان را دادند آنان چون ما شنیده بودند که در سخت ترین لحظات روز عاشورا ، آن هنگام که شاه بی سپاه در آستانه عروج به ملکوت بود ، آن هنگام که بی حیاها آقا را دوره کردند ، آن هنگام که زمین و ملائکه در حال کن فیکون بودند ، ناگهان پرده های عالم غیب کناری رفت و اسرار هویدا نمود ، آن هنگام که خداوند روی منتقم را نشان داد ، دل زمین آسمان به خوشی آن روز شادمان گشت .

دوم : سیاستمداران و دیپلمات هایی که به بهانه های فرهنگی و سیاسی در دهه اخیر به مصر سفر کرده اند ، تنها یک جمله را برای توصیف شهر افسانه ای تمدن باستانی مصر بیان می کنند . پادگان نظامی به نام مصر . در وصف دیکتاتور قلدمآبی چون مبارک همین بس که ننگ رابطه با اسرائیل و بستن راههای کمک رسانی به غزه را در حالی بر پیشانی دارد که جنبش های اسلامی و مردم مسلمان مصر هیچ یک به اقدام او راضی نبوده و نیستند و حال که فرصت برایشان پدید آمده است ، در پی آنند که بگویند امت اسلامی با دست نشانده اسرائیل همصدا نیست . گویی منطقه سوق الجیشی خاورمیانه و سرزمین های مرزی اسراییل در حال تحولی به ضرر تفکر نیل تا فراتی لژهای فراماسونری و سردمداران صهیونیستی است . اسرائیل که در پی ایجاد دژی مستحکم برای محافظت از مرزهای اشغالی خود است در حال فروپاشی تمام دوستان هم پیمان و همسایگان دور و نزدیکی است که به آنان دلخوش کرده بود .

سوم : در تاریخ خوانده ایم که پس از تحولات سیاسی که در عراق در دوران رژیم پهلوی رخ داد و نظام دیکتاتوری و پادشاهی عراق سرنگون شد ، رژیم پهلوی اقدامات امنیتی خود را در داخل کشور افزایش داد و یا در دوران مشروطه و پس از آن بعد از پیروزی ژاپن در جبهه جنگ علیه دول غربی ،  مشروطه خواهان ایرانی انرژی مضاعفی برای مبارزه با دیکتاتوری و دشمن خارجی پیدا کردند . در واقع نظریه صدور قیام به کشورهایی که از لحاظ فرهنگی و سیاسی مشابه نظام سقوط کرده همسایه هستند عامل بسیار مهمی در تحولات یک صد سال اخیر بوده است . جهان عرب که به واسطه هژمونی رسانه ای با غرب ، دموکراسی غربی ، با انقلاب اسلامی ، مردمسالاری دینی و … آشنا شده است ، مانند بشکه باروتی است که نیاز به یک جرقه داشت ، جرقه ای که هم اکنون به جان نظام های سنتی ، قبیله ای و دست نشانده عربی از مصر ، اردن ، یمن و انشاالله عربستان ، افتاده و یا خواهد افتاد . در واقع مردم با مقایسه وضع زندگی ، وضعیت آزادی بیان و با مشاهده خیانت های سران خود به جهان اسلام به خصوص در مسئله فلسطین مطالبات جدیدی را پیدا می کنند که مخالف مشی و خواسته حکومت های عربی منطقه است .

چهارم : ترس از انقلاب اسلامی که حاصل از صدور آن به مسلمانان آزاده کشورهای عربی بود سبب شد تا کشورهای منطقه با کمک به صدام در جنگ تحمیلی جلوی این موج گسترده را بگیرند . هجمه دستگاه های تبلیغاتی جهان عرب وابسته به استکبار بیشترین نمود خود را در فتنه سال گذشته ایران به نمایش گذاشت . لحظه ای را تصور کنید که مسلمان مصر ، اردن ، یمن و … حوادث پس از انتخابات سال گذشته ایران را از رسانه های عربی دنبال می کنند ، رسانه های عربی نیز که شادمان از این هجمه علیه انقلاب اسلامی هستند با آب و تاب اعتراضات مردمی ایران را به گوش مسلمانانی می رسانند که داشتن روزنامه ، جامعه مدنی ، دانشگاه ، زنان تحصیلکرده ، آزادی بیان و … در کشورشان جرم است . مسلمانانی که وقتی در عراق و لبنان و سوریه با آنان به گفت و گو می نشینی میگویند رهبر شما خوب در مقابل فتنه آمریکا و اسراییل ایستاد . این مسلمانان نا خودآگاه از خویش می پرسند چرا رسانه های الجزیره و امثال آن در کشورهای ما ، حوادث پس از انتخابات ایران را تقبیح می کنند در حالی که در کشور های ما داشتن حتی یک روزنامه مخالف هم جرم است . اصطلاح عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد اینجا مصداق پیدا میکند . دشمن به قصد تخریب ما ساعت ها علیه ما برنامه پخش کرد و ما ماندیم و قوی تر شدیم و حالا دود آتش تهیه در چشمان خودش فرو می رود . حکایت این واقعه شبیه جنبش های ملی گرایانه کشورهای مستعمره است . استعمار گران به منظور فروش کالاهای تولید خود و ایجاد بازار فروش در کشورهای مستعمره فرهنگ غربی را وارد آمریکای لاتین کردند و روشنفکران و تحصیلکردگان و توده جدید به محض آشنایی با مفاهیم ملت ، دولت ملی ، ناسیونالیسم و توسعه ملی آنان را از کشورهایشان بیرون انداختند . به فرمایش قرآن کریم عسی ان تکروه شی و هو خیر لکم ….

پنجم : قیام های اسلامی در کشورهای مسلمان که ناشی از سینه سوخته مردم و عمری دیکتاتوری پادشاهان عربی منطقه است ، حاکی از آن است که موازنه جدیدی به نفع تمدن اسلامی در حال شکل گیری است که پیش بینی های تقابل فرهنگ اسلامی و آنگلوساکسونی را جدی تر کرده است . با شدت گرفتن وضع موجود ، قطعا شاهد آغاز جنگ های سرد برای فرو نشاندن این فتنه ها هستیم . آزادی مصر و اردن و یمن یعنی بزرگترین ضربه به منافع رژیم اسرائیل در وهله اول و فرو ریختن دیگر باره ژست آزادی خواهی و حقوق بشری غرب .

ششم : غرب در مواجهه با این بحران یا باید علیه نظام انقلابی و دموکراتیک مردمی موضع بگیرد که این در رو به روی ژست حقوق بشری و ضد دیکتاتوری غرب است که در این صورت مردم غرب هم به جبهه جنگ با دولتمردانشان اضافه میشوند و یا باید با استراتژی ضربه ناگهانی در پی آتش افروز جدید باشد . این ضربه ناگهانی که تنها راه باقی مانده برای غرب است به تعبیر خودشان آغاز جنگ صلیبی جدید در هزاره سوم است .

هفتم : و آن هنگام که قدوم مبارکش را بر مسجد الحرام میگذارد و صدای انا المهدی را طنین انداز میکند ، آغاز مبارزه ای است که عزت شیعه و تاریخ در آن است . مبارزه ای که از مکه آغاز میشود و در سه جبهه شامات که شامل اردن و فلسطین است ، یمن و عراق ادامه می یابد  و  بعد در نهایت در منطقه قرقیسیا یا همان تپه های صهیون به پایان می رسد در جنگ آخرالزمانی که پیشاپیش سپاه مسلمین جناب مالک ، حضرت مسیح و مردان بزرگ الهی قرار دارند که تابوت عهد را به نشانه سکینه الهی حمل میکنند . شاید کم کم زمان آن رسیده باشد که مردان جنگی پوتین ها را به پا کنند . ان الارض یرثها عبادی الصالحون

اسفار اربعه کربلا

به بهانه اولین سال فراق از حرم سید و مولایم اباعبدالله

تقدیم به آستان مبارک حضرت دوست …

لطفا با همین رسم الخط بخوانید.

دیباچه اسفار اربعه (از خویش به خویشتن )

نمی دونم چم شده بود . به قول این روانشناسا که به نظرم حرف مفت زیاد می زنن ، مرض رینگ چی چی گرفته بودم . همون مرضی که همش حس می کنی موبایلت زنگ خورده و اس ام اس برات اومده . حاجی پشت خط بود . تا گوشی رو بر دارم یه هف و هش باری زنگ زد . مواقعی که بی حوصله ای یعنی بی حوصله ای . این اصل خیلی مهمی در زندگی یک آدم رینگ چی چیه . به هر زوری بود خودم رو قانع کردم که صدایی که هم اکنون می شنوید صدای زنگ موبایل است . حتما توقع دارید که حاجی پشت خط بگه سجاد ، من و تو و حمید اسممون در اومد که بریم کربلا . اما راستش رو بخواید اصلا زندگی شبیه این درام ها و هیجانات داستانی نیست . می دونی حاجی فقط زنگ زده بود حالم رو بپرسه . به نظرم این بهترین تعلیق برای شروع داستان سفر ماست . این که با دوستانی به سفر کربلا بری که فقط زنگ می زنند تا احوالت را بپرسند . البته برای اینکه تعلیق داستانی هم شکل بگیره تهش این مژده رو من به حاجی دادم که اسم تو و حمید در اومده ، ممدم اگه تونستیم یه کاریش میکنیم ، بدون اون که نمی شه رفت ، اصلا هشت سال رفاقت کردم که موقع سفر کربلا زور بزنم تک خوری نکنم . اما نمی دونی هر چقدر هم لوطی باشی ، جرات انتخاب بین رفیق و کربلا رو نداری ، اساسا دماسنجی در بدن هر بچه شیعه ای قرار داره که دمای یزیدی و یا حسینی بودن روزها رو می سنجه ، این دما سنج البته خیلی مواقع بی خودی رگ جیوه اش باد می کنه ، برا امثال منم که ته کشیده رفته ، القصه ، تو این هیری ویری بودم که زنگ زدم محسن ، گفتم محسن ، ممدم میاد دیگه مگه نه ؟ محسن کلا نه تو کارش نیست و اساسا برا همینه که یا باید به محسن شک کنی که به ناامیدیش نمی ارزه یا بگی گور بابای لوطی گری ، می ریم تک خوری زیارت ، اصولا زیارت تکیش می چسبه ، اونا اگه لیاقت داشتن ، می رفتن دیگه ، اینجا بود که سفر من قبل از پیدایش سفر شروع شده بود ، گاهی اوقات به همین سادگی است سفر ، سفر از خویش به خویش ، سفری که باید همه باشند ولی اگر نبودند ، خودت باید باشی ، راستش دماسنجم کار افتاده بود ، گفتم دما سنج ، یاد محسن سخن سنج افتادم ، بیچاره چقدر دلش می خواست بیاد کربلا ، حیف که لیاقتش رو نداشت … سفر اول باید فقط به یک نتیجه می رسیدیم :

غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم

این مسئله میان من و عشق حل شده ست

گام اول اسفار اربعه (از مام میهن به نقطه صفر مرزی)

الحمدالله که انقلاب اسلامی شد ، این همه شهید دادیم ، این همه جانباز ، این هجمه گسترده علیه نظام مقدس ، الحمدالله که سازمان محترم نظام وظیفه هست وگرنه کی بود که قدر مواردی که عرض کردم رو بدونه ، اصلا مگه ما شهید دادیم که بی گذرنامه بریم کربلا ، اصلا ما شهید دادیم که بریم روزها و ساعت ها دنبال نظام وظیفه بدویم ، بریم جلوی در دفتر سرهنگ چی چی گردن کج کنیم ، که امضای مبارک رو بزنه پای ورقه تا از اونجا بدوییم بریم گذرنامه ، بریم تو صف بایستیم تا بعد چهار روز بریم کربلا . بعله . الکی که نیست باید اول از همه نا امید بشی تا به آقا برسی . کسی که به کسی غیر از اباعبدالله دل بسته باید تو صف گذرنامه سماق میک بزنه ، شکر خدا که به برکت خون شهدا و دبیرستان فرهنگ و برخی از مخلصین که شفاعت ما را کردن همه این مراحل طی شد به طرفه العینی . شکر خدا . نظام وظیفه یک گردنه ای از مو باریک تر و از شمشیر تیز تره . پل صراط ورود به کربلاست با اعتقاد میاد ، کافر حربی می ره . بعله آقا . کربلا می خوای بری باید امتحان بشی و نظام وظیفه یکی از سنگین ترین این امتحانات بود و ما ادراک نظام وظیفه . خلاصه اینجا هم دو دسته شدیم دسته صاحبان توفیق و دسته بی توفیق ها . صاحبان توفیق آنان بودند که رفتند گذرنامه و الساعه گذر را گرفتند که اسمشان در کتیبه الهی ثبت و ضبط هست و آنانی که کارشان کشید به روز دیگر و البته حاصلش شد جدایی از کاروان ما و سلب توفیق از درک محضر دوستان . البته این را هم باید عرض کنم که این فعالیت گسترده در عرصه گذرنامه گرفتن تنها یک هفته قبل از سفر کربلا بود که در نوبه خودش یک رکورد جهانی محسوب میشه و برنامه ریزی بی نظیری رو نشون می ده . نمی دونم چه روزی بود که ساک رو بستیم و اومدیم مدرسه . اجازه بدید برای چند جمله ای فضا رو رمانتیک کنم ، واقعا دبیرستان صبح اون روز یه طور دیگه بود . من هنوز از نگاه ملتمس دعای استاد بزرگوار آقای مقدم ، از اشک گوشه چشمم استاد گرانقدر آقای خادمی و چشمان بارانی سروران ارجمندی که هنگام آغوش وداع تو را به قبر شش گوشه سید شهدای اسلام حواله می دادند غصه ام میگیرد . میدانی وداع با کربلا ندیده ، با کسی که در حسرت زیارت اول یا هزارم کربلا است به نفست مشتلق می دهد که سلام زائر حسین ، خاک پایتان سرمه چشم . حالا تو برات سفر را در دست داری . حالا آماده میشوی برای سفر … البته اتوبوس همیشه یه لذت خاصی در سفر دارد و اون لذت کمردرد است و سر به شانه هم خوابیدن .البته این لذت بی حکمت نیست چرا که به قول شاعر( بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم/ مگر ما را خدا «باهم» در آن دنیا برانگیزد) من که تا به حال سر به شانه آقای امینیان نخوابیده بودم که البته به لطف ایام در این سفر حاصل شد . رییس کاروان ما آقایی به اسم اسماعیلی بود که نمی دونم چرا یهو از دهنم پرید که برا سلامتی اسمال طلا صلوات . آشنایی اول ما در اول سفر تا آخر سفر رو اسمش موند . بنده خدا تیپولوژی داشت برای خودش که تمام تحلیل های من رو از مفهوم طبقه ، ایدئولوژی و … رو به باد داد تفسیرش بمونه برای اسفار دیگه . نقطه صفر مرزی یعنی نقطه تلاقی دو مفهوم بیهوده از تلاش مذبوحانه بشر مدرن در تقسیم غنائم عالم . مرز . همان تقسیم حاکمیت بیهوده ای که مرا از لذت کربلای ماهانه دور کرده است ، مرز همان تقسیم کودکانه خطوط سرزمینی . مگر نه اینکه آب و گل ما شیعیان از خاک کربلاست . پس چرا باید برای رفتن به وطنم ساعت ها توسط افسر آمریکایی و برادران منافق تحقیر شوم تا به وطنم باز گردم . البته برای رسیدم به خطوط مرزی ایران و عراق باید از دشت هایی بگذری که خون شهدایی بر آن بر زمین ریخته که 500 کیلومتر این سو تر کربلایی شدند . آنها که در کرمانشاه زمین خوردند ، در شلمچه زمین خوردند ، در طلاییه زمین خوردند و در کربلا برخواستند . نقطه صفر مرزی که می ایستی یعنی آقای من ، من امشب شما را زیارت خواهم کرد . امشب . می فهمی امشب . راستی قبل از اینکه پایت بگذاری آن ور خط آداب دل این است که برگردی رو به مشهد ، درست عکس جهتی که در حال کوچیدنی دست روی سینه بگذاری و بگویی :

شمس الشموس، ضامن آهو، شه غریب

هر نامتان خودش غزلی عاشقانه است

گام دوم اسفار اربعه (من الغریب الی الحبیب )

اینکه در اتوبوس چه ها گذشت و نگذشت که خودش داستانی است . با محسن و حمید و حاجی و استاد امینیان و آقای چمنی و مانند آن ، اون ته اتوبوس سفر سیاحتی کربلا رو آغاز کردیم و البته زیارتی . با عقبه لجستیکی که حاجی تهیه فرموده و خوان گسترده اهل بیت رو در آن عقبه به راه انداختیم یک لشکر عراقی قابلیت سیر شدن داشت چه رسد به 14 ساعت سفر از مرز به نجف . نجف ، نجف ، نجف و ما ادراک النجف . رسیدیم هتل ، یه غسل مختصر زیارت و یه تن آسایی اندک کافی بود . راستش را بخواهی من اصلا آمادگی ایستادن در مقابل امیرالمومنین را ندارم . یا علی ، از وقتی وارد شهرتان شدم ، جلال کبریاییتان ، نفس صغیر ما را در هم شکسته ، هتل رو به روی وادی السلام که جای خود دارد ، ما رو به روی شهر بازی هم مقیم می کردید روح توحیدیتان ما را در مسیر می انداخت . راستش هیچ برنامه ریزی برای ورود به حرم نکردم ، هر چه بادا باد ، شعر خوندیم و از بازار گذشتیم ، خب ، برو سر اصل مطلب ، گنبد رو از دور دیدیم ، بچه ها اشکی ریختند اما آقا جان من بچه شهر گنبدهای فیروزه ایم ، اصفهان گنبد زیاد دیدم ، هر چند این گنبد مطلا به جسم شریفتان است اما آقا خلاصه کلام اینکه اومدیم خودتان را ببنیم . موبایل رو بده دیگه به این کفشداری میخوام برم حرم . می دونی این قلم هم تا کل صحن رو دور نزنه نمی ره سر اصل مطلب . گیت اول . تعلیق رو داری ، گیت بازرسی دوم و حالا باب ورود به تنها صحن اصلی حرم سید مخلوقات عالم . اینجا رو شما با من آرام سر به زیر بیایید ، مثل من که برنامه ریزی نکردم . سرم پایین به گلهای قالی قرمز ، پشت در … و حالا نگاه … زانوهایم زمین خوردند یا علی و پیشانیم چسبید به زمین . مقام شما غیر از سجده چیزی ندارد . حاجی که با تجربه جمع است و بار چندمی است علَم من و حمید میشود به سمت حرم . والله قلبم از شدت شوق زیارتتان انگار که می خواهد از سینه بیرون بیاید آنچنان بهت و عاشقی در آمیخته که تنم کشش بقا را ندارد تا چون شمایی هست من کیستم ، آرزویی جز فنا در بقای مبارکتان نیست اما چه فایده که حلال و حرامتان را رعایت نمی کنم چه رسد به توحید ذاتتان . پس از طواف قبر مبارک و افزودن شدن بر بهت و حیرت از معرفت واصله و رد معرفت از سمت بار اعمال حاصله ، رفتیم کنجی رو به روی گنبدتان کز کردیم تا دو یار دیرین بیایند کنار هم بنشنیم به تماشای بارگاهتان . حمید آمد نشست ، حاجی آمد نشست . من که وسط بودم به دلم افتاد گفتم پناه عالمیان … نمی دونم چرا یک دفعه بغض ها وا شد . آقا جان اینجا هم روضه حسین غریب غوغا میکند . آمدیم از حرم به هتل با یک بغل نوشابه فانتا و کوکا و شکلات مرسی و هوبی و ایضا انواع شیرینیجات و باقلواهای مگس اندود عربی که بیمه ابالفضل است و گرنه در دم می کشد . حاجی عزیز رفت لباس عوض کند که استادنا حضرت امینیان میل جلوس به اتاق فرمودند . نامردی نکرده و رسم لوطی گری ایضا به جا آورده ، سریعا دق الباب ایشان را استجابت کرده و درب را گشوده . استاد به محض ورود دهان گشودند و شیخی سراسر موی را دیدند که در حال جامه عوض کردن بود . استادنا امینیان از سر حیرت دهان گشودند و فرمودند یا ابالفضل . از آنجا که محرم و نامحرم این رقعه را میخوانند شرم می آید قلم را از وصف بیشتر . الجمله شبی بود شب های نجف ، شبهای من و حمید و حاجی و مهمانان رزم آور مان و دوستان که به قصد شبیخون به یخچال گاه گاهی ما را به سلامی دل خوش می کردند و پس از بلع و قمع مرخص می فرمودند . جای محمد خالی ، هر چند او هم یک شب لیاقت شرف حضور را پیدا کرد . نجف سرزمینی است که موحدین اینجا به استکمال می رسند . مسیر کمال کربلا است . نجف برای من حرف گنده تر از دهان است ، نجف وادی السلام است ، نجف قبر آقای قاضی است و جوک های بالای 18 کنار قبر مرد خدا و البته نماز عاشقانه آقای امینیان و نگاه خیره محمد به قبر سید العرفا و البته شرف حضور ما در کنار قبر آن عارف نادر روزگار . نجف سیر بازگشت به خویشتن و وطن است . نجف آغوش گشودن پدر است برای فرزند . که فرمود من و علی پدر این امت هستیم … و وقت وداع تنها به ذهنم می آید :

اي بغض فروخورده، مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظي اش را بفشارم

که نشد البته …

گام سوم اسفار اربعه (ح س ی ن )

اگر فکر میکنی که از نجف تا کربلا روضه خونی بود و سینه زنی یقینا در اشتباه به سر می برید . اصلا گمان نمی کنی در مسیری حرکت میکنید که عمه سادات در آن قدم نهاده ، اصلا نمی گذارند اینطوری فکر کنی ، اصلا تو بنده یه لا قبا که نهایتش بهترین رفیقت رو از دست دادی چی می فهمی از کسی که در یک نیمه روز 30 یوسف از دست داده چه می فهمی که من بخوام پرده از جلوی چشمات بردارم . فقط راه کربلا را صحنه های آخرش را به یاد دارم . صحنه دیدن نخل ها از دور . همان که کودکان دویدند پیش عمو و فرمودند عمو جان ، نخل های کوفه پیدا شد ، باغ های انگور کوفه پیدا شد ، ببین این همان باغهایی است که در نامه نوشتند حسین بیا که محصول باغ های ما منتظر قدم های توست… آخه اتوبوس سیاحت گشت بی انصاف چرا ما را کنار بین الحرمین پیاده میکنی ، من هنوز طاقت ندارم . سرم گرم حمل چمدانم است که ناگهان دیدم . دیدم . گنبد آقا ابالفضل عباس را دیدم . شوکه شدم ، دست در دست حمید کنار هم فقط گریه کردیم . کاروان از کنار ما رد میشد . هر که دید ایستاد و گریه کرد . به خصوص ما سفر اولی ها . ای وای . خاطره اولین بار نگاه به صحن علمدار همینه ، هیمنه بعد از ظهری که رسیده ایم و با چمدان یک دفعه سر بلند میکنی و می بینی رو به رویت گنبد آقای لوطی های همه عالم است . ادخلوها به سلام امین . هتل ما کنار حرم آقا ابالفضل است . یعنی اگر پنجره را باز کنی ، باد صبح گاهی عطر طواف گنبدش را تبرکا به صورت می نوازد . می دانی یعنی چه . یعنی ما در ضیافتی کنار تکیه گاه آقا اباعبدالله هستیم . می رسیم هتل و چمدان را میگذاریم . من می روم غسل زیارت کنم . حاجی و حمید دوست دارند خاکی ، با همان گرد و خاک زیارتش کنند ، حالا باید از این پله ها ، از این زمان ، از این کوچه ها بگذریم ، ثانیه باید از دل نوشته بیرون بجهد تا برسیم رو به روی گنبد آقا اباعبدالله . کوچه بین الحرمین ، فاخلع نعلیک . زمین سرد است که سرد است . حتما من باید برای این نفس برای هر کاری یک روضه و شاهد از کربلا بیاورم تا رام شود . ادامه داره ….

نئو پروتاگوراس ها

انسان معیار همه چیز است . این سخن پروتاگوراس است که قرنهاست بر جبین سوفسطاییان عالم به عنوان پرچم خویشتن پرستی ثبت شده است  . پس از هبوط تاریخی جد بزرگوارمان و پس از رانده شده ، جن مقرب الهی از درگاه عرش ، شیطان قسمی خورد که تا روز معلوم از پرستش الهی مردم را بگریزاند و حقیقت آن است که انسان به جای خدا پرست ، خود پرست شد الا قلیل منهم …

الف) نئو پروتاگوراس جهانی :

انسان معیار همه چیز است پس انسان قدرتمند به عنوان هژمونی برتر و سلطه بدون منازع تعیین می کند که چه چیز معیار حقوق بشر و چه چیز معیار ظلم به انسانهاست . فی المثل ، قتل و عام مردم غزه ، مردم صرب ، مردم آفریقا در همین چند ساله اخیر و نه در دوران استعمار ، اینها مثال نقض هیچ قانون الهی و یا حقوق بشری  نیست ، چرا که ابر مرد نیچه ای بر اساس قوانین تنازع بقای داروینسم اجتماعی می گوید قوی ترین ها باید باشند و بقیه هیچ حق حیاتی ندارند . اما آقای سلطه گر که خود را معیار می داند معتقد است دانشجویان انگلیسی حقشان است که کتک بخورند و در خیابانهای لندن پلیس با تانک رژه برود اما مردم معترض به انتخابات ایران که از همان روز اول پس از اعلام نتایج از چهارراه ولیعصر تا انتهای خیابان فلسطین شیشه شکستند و اتوبوس آتش زدند مردم خداجو هستند و دولت باید دو دستی حکومت را که حاصل رای اکثریت مردم بوده است تقدیم آقای قلدر نماید . در جهانی که معیار این تفکر پروتاگوراسی باشد که انسان معیار همه چیز است توقعی نمی رود غیر از آنکه نظم نوین جهانی پروتاگوراسی باشد ، حقوق بشر پروتاگوراسی باشد ، نظام سلطه اش پروتاگوراسی باشد و مبارزه پروتاگوراس ها با هر منطقی باشد که معتقد است انسان که نه ، خالق انسان معیار همه چیز است و این فلسفه اصل صف کشی جهانی علیه انقلاب اسلامی است …

ب) نئو پروتاگوراس ایرانی :

نظام سلطه و استکبار و به عبارت بهتر انسان پرستی ، بزرگترین واردات فرهنگی ایران پس از مشروطه است . پس از انقلاب اسلامی نیز خویشتن پرستی و معیار بودن انسان در سه قالب جلوه گر شد . فی الواقع نئوپروتوگوارس های پس از انقلاب اسلامی به سه قسم زیر قابل تقسیمند .

اول : چپ ها که باقی مانده های تفکر ضد امپریالیستی جهان سوم بودند و ادبیاتشان به شدت در حال گسترش بود و پس از فروپاشی شوروی ، منسوخ شدند و پس از دوم خرداد دوباره اقلیتی از آنان در قالب جنبش های دانشجویی و پان ترکی و پان کردی دوباره شروع به فعالیت کردند که به علت عدم اصالت و ساخت فرمایشی و بی توجه به جریانهای زمان از رونق افتاد . البته منافقین که گروه های مجاهدین خلق و … که حاصل از التقاط چپ و اندیشه های سنتی اسلامی ایران بودند ، به دو شاخه برون مرزی و درون مرزی تقسیم شدند . شاخه برون مرزی به گدایی در عراق و اسراییل و کشورهای اسکاندیناوی مشغول است و هر چند وقت یک بار برای اعلام حیات در یک کشور اروپایی تجمع چند ده نفری برپا میکند و شاخه درون مرزی که در سکوت کامل خبری به سر می برند و در ترورها و اغتشاشات هر از چندگاهی خودی نشان می دهند . چپ ها معتقدند که تفسیر انسانی چونان مارکس ، لنین ، انگلس ، شومپیتر و امثالهم معیار همه چیز است …

دوم : لیبرال ها که در قالب سکولار ، لائیک ، ضد دین ، دموکرات ، ملی گرا و امثالهم مدتی نبض فرهنگی کشور را در دست گرفته بودند و با روزنامه های زنجیره ای و فعالیت در عرصه هنرهای بصری مانند سینما و تئاتر و فضای روشنفکری شعر و ادبیات قصد اشاعه فرهنگ خویش را داشتند . لیبرالیسم اساسا پدیده ای نیست که با لب گزیدن ، نقد سطحی و یا اینکه نسبت دادن فساد و فحشا به واژه لیبرالیسم بتوان از آن عبور کرد . در قرن بیست و یکم که نفس پرستی در حال تکثیر در جهان است و این بهترین عنوان برای مدرنیزاسیون فرهنگی در جوامع جهانی است ، بزرگترین فلسفه سیاسی و اجتماعی نفس پرستی را لیبرالیسم تشکیل می دهد . کافی است نگاهی به اعتراضات دهه اخیر دانشجویی و مردمی در ایران بیندازید . پلاکاردهای معترضین ، هجمه فرهنگی غرب و … یک چیز را نشانه رفته است و یک خواست را به عنوان شعار خویش قرار می دهد آزادی . حاصل جامعه مصرفی ، حاصل جامعه خویشتن پرست و افتاده به دام اومانیسم عبودیت نیست ، آزادی از بندهایی است که دین به نشانه عبد بودن برای انسان در شریعت قرار داده است . نظریه پردازان فلسفه سیاست معتقدند که آزادی دو گونه است آزادی منفی و آزادی مثبت . آزادی منفی به معنای آزادی از تمام قید بندها ، بکن نکن ها و محدود شدن هاست . اساس لیبرالیسم نیز بر مبنای آزادی منفی بنا شده است . اما آزادی مثبت به معنای آزادی به شرط محدودیت در قبال سنت ها (در نگاه محافظه کاری) ، آزادی به شرط محدودیت در مقابل شریعت (در نگاه دینی ) و آزادی به شرط محدودیت در مقابل اکثریت و یا مصلحت عمومی است (نگاه توتالیتر ، کمونیستی ، ژاکوبنی) . لیبرال های ایرانی مبلغ آزادی منفی بودند ، تز جامعه مدنی ، ساخت تشکل های غیر دولتی و مانند آن لعابی بود برای رسیدن به آزادی منفی که مخاطبان محترم مصادیق اجتماعی آن را به خوبی میشناسنند . برای لیبرالهای انسان آزاد معیار همه چیز است .

سوم : اسلام آمریکایی ، التقاط اسلام و لیبرالیسم و نئوپروتاگوراس هایی که معتقدند انسان معیار تفسیر اسلام است . آنان که گمان می کنند خدا دست بسته بوده است و یا حکمتش متعلق به همان 14 قرن گذشته است و برای شریعت خدا تعیین تکلیف میکنند و معتقدند شریعت الهی باید دچار بسط گردد . بزرگترین تئوری پردازان این نئوپروتاگوراس ها امروز در لندن و واشنگتن ، کاسه لیس دولت آمریکایی شده اند و هر از چند گاهی عصمت ، ظهور و … را به چالش می کشند . در این نگاه انسان مسلمان معیار همه چیز است . این نئوپروتاگوراس های مسلمان ، یا در قالب انجمن های حجتیه دین خدا را یاری نمی کنند و یا در قالب تفکرات اومانیتسی بخش هایی از شریعت را که به نظرشان با حقوق بشر امروز سازگار نیست را به کناری می گذارند و یا در برخورد اسلام و دموکراسی با پررنگ کردن اصول زندگی مدرن و دموکرات غربی ، اسلام را جرح و تعدیل میکنند تنها فرق این نئوپروتاگوراس ها آن است که معتقدند انسان مسلمان معیار همه چیز است

ج) نئوپروتاگوراس انسانی

من ، نفس من ، لذت آنی من ، دم را خوش شمردن من و … تمام آنچیزی است که گاه در قالب نقض شریعت هر روزه تکرار می کنیم و توجیه می کنیم ، غیبت ، تهمت و گناه بدنی و چشمی که هر روزه با بهانه های مختلف خود را جای خدا می گذاریم و با توجیه معیار بودمان از کنارش می گذریم . در واقع ما مسلمانیم ، انقلابی هستیم به حقیقت چهارده معصوم معترفیم ، هر روز برای ظهور حضرت صاحب دعا می کنیم ، اما در مرتبه هایی هم ترجیح می دهیم لذت نفس را با خواست الهی بیان شده در شریعتش به مصاف بکشانیم . در واقع گاهی معتقدیم نفس و لذت نفس معیار همه چیز است …

 

اساس تعالیم انبیا ، فلسفه انقلاب اسلامی به عنوان مقدمه ظهور حضرت حجت ، ظهور صاحب عصر و زمان و هم چنین فلسفه خلقت بشری بر آن بوده و هست که انسان عبد است و خواست خدا معیار همه چیز است …

ورودی‌های پیشین »
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.